اگه اجازه بدی...

نوشته شده توسط فیروز عزیززاده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت
تقدیم به بهترین بهترینها

نوشته شده توسط فیروز عزیززاده در دوشنبه پنجم دی 1384 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت
وقتي مي خوابم در خواب تورو مي بينم
آن وقت بيشتر مي خوابم تا تو رو بيشتر
ببينم

نوشته شده توسط فیروز عزیززاده در چهارشنبه سی ام آذر 1384 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت
آهسته نفس میکشم.
آه حواسم به چشمانم نبود باد برهنه میگذشت.
گاهی لحظه ها را در هم میکویم تا از زمانه عقب نمانم
سنگ از پس سنگ و فرسنگ از پس فرسنگ
و پاسخهای خاموش که جواب یک انتهای مضحکند.
به یک نگاه ملتمس پشت میکنیم و فردا از پس صبحی دیگر
مغموم نگاه دیگری می شویم.
شب می نویسم از هر چه کردم
از گذشته های به زنجیر کشیده ام
از گامهای متزلزل اما مغرور
ولی این کافی نیست کافی نیست
نوشتن دردی دوا نمیکند
زمان زخم میزند
و واژه ها تحقیر میکنند:
عظمت موجودی که عظمتی او را آفریده.
ما حتی از تارهایی که می تنیم بی خبریم
سرنوشت شوم کرم ابریشم.
و سر انجام با غرشی خاموش میرویم.
و از پس مان تنها یک دفتر با یک حجم از واژه های نا مفهوم می ماند.
آه دوباره شبی آمد
برای خفتن بی هیچ دلیلی برای فردا....
عزیزم اینرو مینویسم چون که
تنهام
نوشته شده توسط فیروز عزیززاده در پنجشنبه دهم آذر 1384 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY